یزدان سلحشور

آثار و نظرات "ی.س"شاعر , نویسنده , منتقد و روزنامه نگار

 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧
 
 
چطور یک قصه را بنویسیم (۶)
شخصیت، شخصیت، شخصیت!

خب! یک قصه، «شخصیت» مى خواهد. «شخصیت»، خیلى مهم است. «شخصیت» مثل یک ستون است که باید یک سقف چند تنى را تحمل کند که پائین نیاید؛ و البته فرق مى کند با «تیپ». اکثر آنهایى که تازه مى خواهند قصه بنویسند این دوتا را با هم اشتباه مى گیرند. فکر مى کنند اگر یک آدم شغل اش قصابى است و مثل همه قصاب ها حرف مى زند و عمل مى کند، کافى است و «شخصیت» را ساخته اند اما قصاب ها هم مثل بقیه، مشخصات فردى خودشان را دارند مثل دکترها، مهندس ها، آرشیتکت ها، کارمندها. آنها هیچ وقت سعى نمى کنند مثل آدم آهنى ها یک جور حرف بزنند. آنها یک صداى ضبط شده نیستند که دائم تکرار کنند: «مشترک مورد نظر در دسترس نمى باشد.»
«شخصیت» البته از کره مریخ نمى آید. پیش چشم ماست؛ با تکیه کلام هاى خاص خودش، نگاه خودش به دنیا، طرز راه رفتن خاص خودش، خشم هاى خاص خودش، محبت هاى خاص خودش، بى تفاوتى هاى خاص خودش. «شخصیت»، همان رفیق ما، پدر ما، مادر ما، برادر ما، رئیس ما، مرئوس ما، دکاندار محله ماست. بعضى از رفتارهایش البته شبیه هم صنفى هایش است شبیه بقیه پدرها، مادرها، رئیس ها، دکاندارها اما نه همه اش. دو تا دکاندار مختلف وقتى دکانشان آتش مى گیرد، دوجور مختلف برخورد مى کنند با این موضوع. دوتا پدر مختلف، وقتى پسرشان از کار بیکار مى شود به دو شکل مختلف عصبى مى شوند خونسرد مى مانند یا فریاد مى کشند. ماهیگیر رمان «پیرمرد و دریا» خیلى فرق دارد از لحاظ مواجهه با مشکلات با شخصیت اصلى رمان «داشتن و نداشتن» که یک لنج ماهیگیرى دارد و توریست ها را مى برد وسط دریا تا با قلاب، ماهیگیرى کنند. نویسنده هر دو رمان ارنست همینگوى است اما این دو «شخصیت» را که بغل هم بگذارید انگار از دو سیاره مختلف آمده اند؛ حتى روش حرف زدنشان با هم فرق مى کند.
بخشى از «شخصیت» به وسیله حرف هایش ساخته مى شود بخشى دیگر به وسیله عملکردش و هر دوى این ها در خدمت ارائه نگاهى هستند که «شخصیت» به دنیاى اطرافش دارد. این نگاه باید حاوى «اصول اخلاقى» شخصیت باشد یعنى خواننده بتواند بفهمد که خوب و بد از نگاه «شخصیت» قصه ما به چه معناست. اگر شخصیتى که ما ارائه مى دهیم، این مرزبندى مشخص را در رفتار و گفتارش نداشته باشد ما به عنوان یک نویسنده شکست خورده ایم. اگر خواننده از خودش بپرسد چرا این بابا فلان کار را کرد فلان حرف را زد اگر به خودش بگوید من که نفهمیدم که چى توى کله اش بود که عاقبت رضاداد لنج ماهیگیرى اش را، وسیله پول درآوردن و نان خوردنش را به خطر بیندازد به خاطر شندر غاز پول، ما به عنوان یک نویسنده شکست خورده ایم. ببینید! تکلیف خودتان را مشخص کنید! یا مى خواهید نویسنده بشوید یا نمى خواهید! اگر مى خواهید، اداى نویسندگان مقالات توصیفى یا گزارشگرهاى ورزشى را درنیاورید که مى خواهند به آب بزنند و خیس نشوند! دائم از انگیزه هاى نامشخص، خوب هاى بدون دلیل و بدهاى از روى قواعد حرف مى زنند. «شخصیت» یک گل زن درجه یک فوتبال نیست که گزارشگر بگوید به طور ذاتى گل زن است! «شخصیت» گاهى تصمیم مى گیرد طبق معیارهاى اخلاقى خودش گل نزند یا طبق معیارهاى اخلاقى خودش آدم بکشد! این معیارها باید روشن باشند. در یک قصه، «شمر» چون از قبل همه مى دانند آدم بدى است امام حسین (ع) را شهید نمى کند باید این «شخصیت» در قصه ساخته شود. باید بدانیم که فرق خوب و بد در ذهن این آدم تا چه حدى است. باید بدانیم چرا «حر»، جبهه اش را عوض مى کند و مى آید طرف پسر پیغمبر(ص) اما شمر مصر است که حتماً کار به کشتار ختم شود و حتى «ابن سعد» مردد را تشویق به خونریزى مى کند. این آدم گذشته اى دارد. نسبت به خانواده على (ع) کینه هایى دارد. باید بدانیم و در قصه مشخص باشد که عشق به یزید باعث این کار مى شود یا بغض نسبت به خاندان خلیفه اى که به هیچ احدى، اجازه زیاده خواهى از اموال مسلمین را نمى داد. اگر «شمر» قصه شما به این سؤال ها جواب مى دهد که موفقید اگر جواب نمى دهد فکر دیگرى براى قصه تان بکنید! شناخت بیرونى - بیرون از قصه- از یک شخصیت تاریخى کافى نیست تا نویسنده خیالش از بابت ساخت و پرداخت شخصیت قصه اش راحت باشد. اتفاقاً سراغ شخصیت هاى تاریخى رفتن خیلى مشکل تر است چون باید طورى آن را بسازید که در مواجهه با چهره تاریخى اش، در ذهن مخاطب تناقض تولید نکند.
دکتروف در رمان « رگتایم» دچار چنین چالشى بوده. مارکز در رمان «ژنرال در هزارتوى خود»، تالستوى در «جنگ و صلح» و همینگوى در رمان کاملاً غیرمتعارف اش «عیش مادام» دچار چنین وضعیتى بوده اند و توانسته اند با «بازتعریف» شخصیت تاریخى در دل اثرشان، حتى در شخصیت تاریخى مورد نظرشان، اعمال نظر کند، آن را به نفع جهان نگرى خود تغییر دهند و چهره تاریخى اش را در ذهن مخاطبان، دگرگون سازند. کسى البته از شما انتظار ندارد که در اولین گام ها، همینگوى، تالستوى یا دکتروف شوید اما سعى کنید در حد توانایى هاى فعلى تان، «شخصیت» را درست تعریف کنید و باورپذیر. باورپذیرى «شخصیت» یک اصل حیاتى است. بخشى از این باورپذیرى به مشخصات عمومى «صنفى» برمى گردد که «شخصیت»، در آن طبقه بندى مى شود. اگر رفتار یک معلم، سخنانش اش یا نوع تفکرش شبیه یک مکانیک باشد [از استثنائات بگذرید که مثلاً یک معلم ممکن است قبلاً مکانیک بوده باشد یا بعداً در مغازه فرضاً پدرى، مشغول این کار شده باشد که باز هم باید گز کرد و میانه را گرفت!] باورپذیرى خواننده دچار مشکل مى شود. همانطور که فى المثل اگر یک کارمند بانک بخواهد مثل عرفاى قرون هفتم و هشتم هجرى صحبت کند، حتماً یک جاى کار مى لنگد یعنى درست همان اتفاقى که در فیلمنامه «مادر» زنده یاد على حاتمى افتاد و شخصیتى که امین تارخ، نقش اش را به عهده داشت، باورپذیر به نظر نمى رسید؛ اما بخش دیگرى از باورپذیرى «شخصیت» به همخوانى «معیارهاى اخلاقى» او با رفتارها و گفتارهایش برمى گردد. اگر «شمر»ى که در متن قصه شما تعریف شده، یک دفعه علیه «ابن سعد» شورش کند و بعد برود یزید را بکشد، همه به این شخصیت مى خندند. [در قصه هاى طنز، شخصیت ها عموماً دچار تضاد میان معیارهاى اخلاقى و گفتارها و رفتارهایشان هستند با این همه آنچه در باب باورپذیرى «شخصیت»، مورد اشاره ماست، در حیطه یک قصه جدى تعریف مى شود و در بحث هاى بعدى که به سراغ انواع قصه مى رویم دوباره به «بازتعریف» مباحث قبلى خواهیم رسید.] باورپذیرى «شخصیت» با دو شرط گفته شده البته کامل نمى شود اگر شخصیت ما، منعطف، جذاب و تازه نباشد یعنى معلمى که توسط ما نوشته و «پرداخت» مى شود در عین حال که باید داراى وجوه مشترکى با بقیه معلم ها باشد و معیارهاى اخلاقى اش با رفتار وکردارش مطابقت داشته باشد، باید یک آدم تازه و در یادماندنى هم باشد که او را با مشخصه هاى منحصر به فردى که در هیچ معلم دیگرى و در قصه هایى که خوانده ایم قابل ردگیرى نیست به یاد آوریم. در واقع باید در ذهن ما زندگى کند حتى موقعى که قصه به پایان رسیده؛ مثل «جودى ابوت» در رمان «بابا لنگ دراز» یا «تام سایر» در رمان مشهور مارک تواین یا «ژان والژان» در رمان «بینوایان» ویکتور هوگو. فرق یک «شخصیت» درست «پرداخت» شده با یک «شخصیت» درست از آب درنیامده، عموماً در همین یادآورى یا عدم یادآورى بعدى است. پس یادتان باشد که مواظب آن سقف چندتنى بالاى سرتان باشید؛ اگر ستون تان ناجور باشد، پائین مى آید!

 
comment نظرات ()